داستان عشق مینا و پلنگ در جنگلهای سرسبز کندلوس
در دل جنگلهای سرسبز روستای کندلوس، مینا، دختری با روحی لطیف و چشمانی درخشان، روزهایش را در کنار درختان کهنسال و نغمههای پرندگان میگذرانید. اما در این ایام، راز عجیبی در دل جنگل پنهان بود؛ پلنگی با چشمهای زرد و خیرهکننده، که در شبهای مهآلود به تماشای مینا میآمد. این پلنگ، با وجود غرایز وحشیاش، در چنگال عشق اسیر شده بود، عشق به دختری که قلبش سرشار از احساسات بود. هر شب، مینا به دل جنگل میرفت و با نغمههای شیرینش، پلنگ را به خود میخواند. روایتهای مختلفی از این عشق غیرممکن وجود دارد، اما همه بر این نکته تأکید دارند که گویی سرنوشت آن دو در هم تنیده شده بود.
رازهای عاشقانه مینا و پلنگ روایتی از روستای کندلوس
مینا دختری تنها و یتیم بود که در کلبهای دورافتاده در دل جنگل زندگی میکرد. چشمانش به سرخی یاقوت میدرخشید و همین امر او را به دختری مرموز و ترسناک در نظر مردم کندلوس تبدیل کرده بود. او در تنهایی خود، به جمعآوری چوب میرفت و در دل جنگل، آواز میخواند؛ آوازش به قدری زیبا بود که پلنگی را که از دور او را مینگریست، مجذوب خود کرد.
هر شب پلنگ به کلبه مینا نزدیک میشد و در سکوت گوش به آواز او میسپرد. روزی که سرانجام چشمانشان به هم گره خورد، ترس مینا به آرامش تبدیل شد و دوستی عمیقی میان آن دو شکل گرفت. در این دوستی، چشمان سرخ مینا و پلنگ به یکدیگر شباهت داشت و به این ترتیب، داستانی عاشقانه در دل جنگل آغاز میشد که در دل زمان جاودانه میماند.
مردم روستا متوجه عشق مینا و پلنگ شدند
در دل تاریکی شب، صدای خنک نسیم، داستان عشق عمیق مینا و پلنگ را در روستای کندلوس به گوش همگان رسانده بود. پلنگ با چشمان درخشان و جادوییاش، هر شب به کلبه مینا میآمد و به آرامی سرش را از پنجره درون میآورد، گویی که در جستجوی محبت و دوستی بود.
اهالی روستای کندلوس به تماشای این صحنه شگفتانگیز نشسته بودند و برخی با تفنگ در دست، به امید شکار پلنگ، در انتظار بودند. اما وقتی عشق خالص و بینظیر مینا و پلنگ روشن شد، دلها نرم شد و تصمیم به کشتن او از یادشان رفت. در این حین، روزی خبر عروسی دختری در روستای نیچکوه به گوش رسید و مینا، ناخواسته و به زور، به آن مراسم کشیده شد، در حالی که قلبش در کندلوس و منتظر بازگشت پلنگ بود. پلنگ نیز در این شب غمانگیز، زخمی شد و سرنوشت عشقشان در هالهای از ابهام قرار گرفت.
در شب عروسی، مردان با تفنگهای خود در حالت آمادهباش بودند، زیرا پلنگی خطرناک در حوالی روستا پرسه میزد. او بوی مینا را استشمام کرده و به سمت نیچکوه حرکت کرده بود. هنگامی که پلنگ به نزدیکی روستای کندلوس رسید، سگهای بیباک ییلاقی متوجه حضور او شدند و به سویش حمله کردند. در پی درگیریهای خونین و شدید، پلنگ زخمهای زیادی برداشت؛ اما به خانهای رسید که مینا در آنجا بود. با نعرهای دلخراش، او نام مینا را صدا زد و این فریاد باعث ترس و وحشت زنان و مردان حاضر در مجلس عروسی شد؛ مردان تفنگ به دست به سمت پلنگ شلیک کردند و او ناچار به فرار شد.
در این میان، تیر یکی از آنها به پلنگ اصابت کرد. پس از فرار پلنگ، مینا در سوگ او جامه سیاه بر تن کرد و مهمانی بزرگ با حلوا و خرما برپا کرد. مردم دسته دسته به خانهاش میآمدند و در غم او میگریستند. وقتی بهار فرا رسید، مینا صدایی از دل جنگل شنید و بدون هیچ توضیحی به سمت جنگل روستای کندلوس رفت و گم شد. مردم در جستجوی او به جنگل رفتند، اما هرگز نتوانستند او را بیابند. پس از آن، افسانهها و باورهای عجیبی درباره مینا و پلنگ در دل مردم روستای کندلوس شکل گرفت و آنجا به مکانی رازآلود تبدیل شد.